ماه من

نویسنده: Hasti84

رفتم پیش ایناز جون و گوشیش روگرفتم و زنگ زدم باراد
+(الو)
_(سلام باراد)
+(سلام)
_(میشه بیای خونه؟)
+(فعلا کار دارم)
_(خواهش میکنم برگرد شاهد اینجاس حوصلشو ندارم)
+(میام الان)
خوشحال شدم از غیرتی بودنش تو اتاق موندم تا وقتی که بیاد وقتی صدای در اومد و صدای سلام کردن باراد اومد دویدم بیرون
+(سلام باراد جونم)
همه نگام کردن منم خودمو جمع و جور کردم لبخند باراد از چشمم دور نموند اروم کشیدمش تو اتاقم
+(اینو برا تو گرفتم)
_(به چه مناسبت؟)
+(اینکه منم دوست دارم)
چشاش برق زد و سریع ازم گرفتش و پوشیدش
_(ممنون ساحل جون)
+(جونم فدات)
رفتم بیرون و تو یه عالمه سوال ولش کردم خوشحال بودم خیلی
ساعت ۴ بود که بابا و دایی اومدن با ورود بابام پریدم بغلش
+(تولدت مبارک خوشگل بابا)
_(ممنون بابایی)
+(بیا بغلم ساحل دایی)
_(داییی)
+(تولدت مبارک عزیز دایی)
_(مرسی دایی ژون)
همه نشستیم و اینازجون رفت یه جعبه اورد بابا هم شروع کرد به گفتن
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.