به جرم عاشقی : عنوان

نویسنده: motahharehbaghany

 
پارت:١١۶
- معامله شیرینی روی خودت و روی آینده‌ت کردی نفس! 
یه بچه در ازای تامین شدن آینده‌ت! 
خیلی خوبه نفس ولی... 
 باز هم برای اذیت کردنم سکوت کرد.   چشم انتظار با بغض خفه‌شده توی گلوم به لب‌هاش چشم دوختم.
نمیدونم چرا قلبم به این تحقیر‌ها و بی‌انصافی ها عادت نمی‌کرد و هر بار اینجوری میشکست؟! 
 دیگه نمی‌کشیدم وخسته شده بودم از همچی ... از سر و کله زدن با دادیار، از گذشته ای که گریبان گیرم شده بود و و از زندگی که هیچ‌وقت روی خوشش رو ندیده بودم!
کلافه و سردرگم از شرایطی که برام پیش اومده بود سرم رو توی دست‌هام گرفتم که نگام به دستگیره ماشین کشیده شد.
 با فکر بد و احمقانه‌ای که به ذهنم رسید دستم رو روی دستگیره گذاشتم که پایین بکشمش و خودم رو از ماشین پرت کنم که یکباره صدای تاپ تاپ قلب دخترکم توی گوشم پیچید و دستم از حرکت باز موند. 
به خودم اومدم و تازه فهمیدم داشتم چه غلطی می‌کردم.
داشتم خودم رو خلاص می‌کردم ولی به چه قیمتی؟ به قیمت از دست دادن تنها امید زندگیم؟ 
 دادیار که انگار فکرم رو خونده بود ابرویی بالا انداخت و با همون لبخند آزاردهنده‌ش کنار گوشم پچ زد:
- خیلی برات عزیزه نه؟! دلت می‌خواد بهت اجازه بدم نگهش داری عزیزم؟ 
برق نگاش وقتی که داشت این حرف رو میزد دلم رو لرزوند! 
نمیدونستم  به چی فکر می‌کرد که به خودش حق‌میداد انقدر وقیحانه این حرف‌ها رو بهم بزنه؟
- تو بچه رو می‌ندازی نفس یعنی باید این کار رو کنی!
اصلا نمی‌تونم تحمل کنم خانمم بچه یکی‌دیگه رو با خودش حمل کنه! منظورم رو که می‌فهمی یا بیشتر توضیح بدم؟
با حرفی که زد چشم‌هام از شدت تعجب گرد شد و برای لحظه ای نفس کشیدن یادم رفت.
 بندازمش؟ یادگاری سهیل رو؟ 
دختر من مگه آشغال بود که دادیار اینجوری می‌گفت؟! 
از شنیدن حرفی که زده بود عصبانی شدم و آب دهنم رو روی صورتش انداختم. 
- عوضی! چطور می‌تونی انقدر پست و حیوون صفت باشی دادیار؟!
اون بچه چهارماهشه می‌فهمی؟ قلبش تشکیل شده لعنتی! 
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.